بیدلی در همه احوال خدا با او بود...

مردیبا خود زمزمه کرد: "خدایا با من حرف بزن"

یک سار شروع به خواندن کرد اما مرد نشنید؛

فریادبرآورد: خدایا با من حرف بزن.....

آذرخش در آسمان غرید اما مرد اعتنایینکرد؛

مردبه اطراف خود نگاه کرد و گفت:پس تو کجایی؟؟؟؟ بگذار تو را ببینم.....

ستاره ایدرخشید اما مرد ندید؛

مردفریاد کشید"خدایا یک معجزه به من نشان بده"......

کودکی متولد شد و اما مرد بازتوجهی نکرد؛

مرد در نهایت یاس فریاد زد: خدایا خودت را به من نشان بده و بگذار تو را ببینم....... از تو

خواهش می کنم...

پروانه ای روی دست مرد نشست و او پروانه را پراند و به راهش ادامه داد...

 

"بی دلی در همه احوال خدا با او بود

او نمی دیدش و از دور خدایا می کرد"  

نقل از وبلاگ http://www.ehsanaghaei.persianblog.ir/

/ 10 نظر / 171 بازدید
نگار

سلام دوست خوبم.خیلی زیبا بود.خیلیییی خوشحال می شم به منم سری بزنی و خوشحال می شم آپ می کنی بهم خبر بدی[گل]

احسان

سلام ممنون از این که سر زدی موفق باشی[گل]

حبیب

سلام سلام خیلی و قته نیومدم سر بزنم ولی امروز امدم با دست پر هم امدم اپم منتظر حظور گرم شما هستم

حامد

سلام. و بعد آرزوي توفيق و سلامتي. هر كس به تماشايي رفته ست به صحرايي .. ما را كه تو منظوري خاطر نرود جايي ديوانه عشقت را جايي نظر افتاده ست .. كانجا نرسد هرگز انديشه دانايي.[گل]

مليحه

سلام، !!!! شما هم 2 تا وب داريد؟ به طور اتفاقي موضوع پست من و همسرم نزديك بهم شده، تفاهمه ديگه[چشمک]

مهدي دمي‌زاده

سلام ... آب در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم یار در خانه و ما گرد جهان میگردیم [گل][عینک][گل]

مهدي دمي‌زاده

سلام ... شما هم که 2تایی هستی http://www.kaghaz-e-bikhat.persianblog.ir/[چشمک][شوخی]

سیده آشنا

سلام دوست گرامی وبلاگ زیبایی دارید خوشحال می شم به ما هم سر بزنی ! یا زهرا التماس دعا[گل]