صفحه نخست
آرشیو من
تماس با من
نویسنده عدنان
آرشیو وبلاگ
آذر ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
لینک ها
من و داداشی
مروارید عرفان
در من قفسی هست که میخواهدم آزاد
دانستنیهای ایران و جهان
عکس فرشتههای کوچولو
گلستان ادب
متولد ماه مهر
محبت و زيبايي
صاحب لحظههاي تنهايي
بهشت
خونه تو خونه من
قریهای به اندازه تمام طهران بزرگ
وبلاگ فارسی
ليست وبلاگ هاي فارسي
اخبار ICT
تالارهاي گفتگو
آمار وبلاگ 
خروجی وبلاگ
طراح قالب لیلا سینکی
لوگو دونی

حرفش نسیمی از دیار آشتی بود...
همیشه عادت داریم به مناسبتی از افراد یاد کنیم. این بار تصمیم گرفتم بدون هیچ مناسبتی از فریدون مشیری شاعر مهربانیها یادی کرده باشم.
فکر میکنم کمتر کسی باشد که شعری از فریدون مشیری را نخوانده باشد شاعری که با تمام وجود در شعرهایش مهربانی را میستاید و عشقورزی را میآموزاند.
دوست داشتم بیش از این از فریدون مشیری بنویسم اما ترجیح میدهم تا خواننده نظرات شما در خصوص این بزرگمرد باشم.
پيام هاي ديگران () | شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸۸ - عدنان |لینک به نوشته

شاخههای شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشتها
خوش به حال دانهها و سبزهها
خوش به حال غنچههای نیمهباز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی بکام
باده رنگین نمی بینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
پيام هاي ديگران () | چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٧ - عدنان |لینک به نوشته

اعوذ برب الفلق ...
خواب بودم ، جایی در زمان ،
که تو از نرجس آمدی ..
بی نشان ، به مانند موسی !
شب می مرد که آمدی .. شهادت نور بر زبان
درد واژه ی غیبت ... صغری به کبری
خواب می بینم ، جایی در زمین ،
که تو نیامدی ..
تاریخ خون مرده ی خاک
سیلی باد مخالف
و طبیعت فرعون پرور دوران
هذیان می گویم
دیشب شعری از بی قافیگی شورش کرد
ماه سوخت ، شب کور شد
خواب آلوده ی بیداری می نویسم " انتظار "
قلم شکست ..
نویسنده: صمیم نقل از وبلاگ «آن یار خواهد آمد»
پيام هاي ديگران () | دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٧ - عدنان |لینک به نوشته

روزی که در جام شفق مل کرد خورشید
بر خشک چوب نیزهها گل کرد خورشید
شید و شفق را چون صدف در آب دیدم
خورشید را بر نیزه گوئی خواب دیدم
خورشید را بر نیزه؟ آری اینچنین است
خورشید را بر نیزه دیدن سهمگین است
بر صخره از سیب ز نخ بر میتوان دید
خورشید را بر نیزه کمتر میتوان دید
در جام من می بیشتر کن ساقی امشب
با من مدارا بیشتر کن ساقی امشب
بر آبخورد آخر مقدم تشنگانند
می ده حریفانم صبوری میتوانند
این تازه رویان کهنه رندان زمینند
با ناشکیبایان صبوری را قرینند
من صحبت شب تا سحوری کی توانم
من زخم دارم من صبوری کی توانم
تسکین ظلمت شهر کوران را مبارک
ساقی سلامت این صبوران را مبارک
من زخمهای کهنه دارم بیشکیبم
من گر چه اینجا آشیان دارم غریبم
من با صبوری کینهی دیرینه دارم
من زخم داغ آدم اندر سینه دارم
من زخمدار تیغ قابیلم برادر
میراثخوار رنج ِ هابیلم برادر
یوسف مرا فرزند مادر بود در چاه
یحیی! مرا یحیی برادر بود در چاه
از نیل با موسی بیابانگرد بودم
بر دار با عیسی شریک درد بودم
من با محمد از یتیمی عهد کردم
با عاشقی میثاق خون در مهد کردم
بر ثور شب با عنکبوتان میتنیدم
در چاه کوفه وای حیدر میشنیدم
بر ریگ صحرا با اباذر پویه کردم
عمار وش چون ابر و دریا مویه کردم
تاوان مستی همچو اشتر باز راندم
با میثم از معراج دار آواز خواندم
من تلخی صبر خدا در جام دارم
صفرای رنج مجتبی در کام دارم
من زخم خوردم صبر کردم دیر کردم
من با حسین از کربلا شبگیر کردم
آن روز در جام شفق مل کرد خورشید
بر خشک چوب نیزهها گل کرد خورشید
فریادهای خسته سر بر اوج میزد
وادی به وادی خون پاکان موج میزد
بی درد مردم، ما خدا ، بی درد مردم
نامرد مردم ، ما خدا ، نامرد مردم
از پا حسین افتاد و ما بر پای بودیم
زینب اسیری رفت و ما برجای بودیم
از دست ما بر ریگ صحرا نطع کردند
دست علمدار خدا را قطع کردند
نوباوهگان مصطفی را سر بریدند
مرغان بستان خدا را سر بریدند
در بر گ ریز باغ زهرا برگ کردیم
زنجیر خائیدیم و صبر مرگ کردیم
چون بیوهگان ننگ سلامت ماند بر ما
تاوان این خون تا قیامت ماند بر ما
روزی که در جام شفق مل کرد خورشید
بر خشک چوب نیزهها گل کرد خورشید
علی معلم
پيام هاي ديگران () | پنجشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٧ - عدنان |لینک به نوشته

تنهایی تو و غزل من - دو چیز نیست
زین توامان - همیشگی من! گریز نیست
همواره ما شبیه به هم دوره میشویم
با آن شباهتی که در آیینه نیز نیست
«گاهی دلم برای خودم تنگ میشود»
دایم برای تو که جز اینم عزیز نیست
آرامشی به خشم تو دیروز دیدهام
امروز با کسی غزلم در ستیز نیست
مانند برگ ریختی و ریختیام، ولی
پائیز هم همیشه چنین برگریز نیست
بیبانگ صور خواب من آشفته گشته است
گوشم دگر به زمزمه رستخیز نیست
محمدعلیبهمنی
پيام هاي ديگران () | شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧ - عدنان |لینک به نوشته

تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست
محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست
از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت
که در این وصف زبان دگری گویا نیست
بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما
غزل توست که در قولی از آن ما نیست
تو چه رازی که بهر شیوه تو را می جویم
تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست
شب که آرام تر از پلک تو را می بندم
در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست
این که پیوست به هر رود که دریا باشد
از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست
من نه آنم که به توصیف خطا بنشینم
این تو هستی که سزاوار تو باز اینها نیست
محمد علی بهمنی
پيام هاي ديگران () | پنجشنبه ٧ آذر ۱۳۸٧ - عدنان |لینک به نوشته

مردم او را دیوانه میپنداشتند و چون دیوانگان با او برخورد میکردند.
روزی از کنارش میگذشتم با من چند قدمی همراه شد و گفت:
خداوند فرموده است: شما را خلق کردهام «الا لیعبدون» نه «الا بخور بخور».
از کنارم گذشت و رفت، چند سالی است که او را ندیدهام، ولی نکتهای را که متذکر شد از یاد نبردهام (هر چند به آن عمل نکردهام).
پيام هاي ديگران () | پنجشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٧ - عدنان |لینک به نوشته

دردهای من
جامه نیستند
تا زتن درآورم
‹‹چامه وچکامه›› نیستند
تا به ‹‹رشته سخن›› درآورم
نعره نیستند
تا ز‹‹نای جان›› برآورم
دردهای من نهفتنی
دردهای من نگفتنی
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نام هایشان
جلد کهنه شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گِلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ وبوی غنچهً دل است
پس چگونه من
رنگ وبوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد میزند ورق
شعر تازه مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد،حرف نیست
درد،نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟...
زندهیاد قیصر امینپور
پيام هاي ديگران () | چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۸٧ - عدنان |لینک به نوشته

نامش رمضان بود، همه رَمِض صدایش می کردند. چشمانش مثل چشم گوسفند درشت و بی حالت بود و آب دهانش همواره روان. پیش بند آبی تیره ای روی پیراهنش می پوشاندند که خیس آب دهانش بود و برق می زد. برخی وقتی او را می دیدند خودشان را جمع و جور می کردند و با فاصله راهشان را ادامه می دادند. گاهی رمض دنبال بچه ها می دوید و می خندید. واژه ها یش شکسته و بی معنا بود. حرکت دست هایش گنگ بود. شانزده سالش شده بود و سایه ای از موهای تُنُک پشت لب و روی چانه اش دیده می شد. سحر خیز بود . انگار پیش از همه؛ پیش از طلوع آفتاب در گوشه میدان ده به تماشای گله و گاگل و مندال می ایستاد.
صبحا، پیش از دمیدن آفتاب میدان ده غلغله بود. وقتی گاگل و گله به صحرا می رفت و نوبت جمع شدن مندال بود. بره ها و بزغاله ها هر سو می دویدند ، رمض انگار یکی از آن ها شده بود . صدایی مثل صدای بره یا بزغاله از دهانش خارج می شد. به دنبال بره یا بزغاله ای می دوید و به آن ها دست می کشید.
یک کلمه بود که می شد فهمید. رمض وقتی حاج آخوند را می دید؛ فریاد می زد.دوس دوس... حاج آخوند همیشه با اشاره دست و با صدای بلند به رمض می گفت من دوست تو هستم. هر دو دستش را روی شانه های رمض می گذاشت. پیشانی اش را مماس بر پیشانی رمض می فشرد و می خندید. به موهای رمض دست می کشید. با انگشتان موهای بلند رمض را که بر پیشانی اش می ریخت رو به بالا شانه می زد. دوباره موهای لخت رمض به جای اولش باز می گشت و تاب می خورد. گاهی یک ساعتی می شد که حاج آخوند با همان زبان و اطوار رمض با او صحبت می کرد. صحبتی نامفهوم که ما کلمه ای از آن را نمی فهمیدیم.همیشه توی جیب قبای کوتاه حاج آخوند که تا زانویش بیشتر نمی رسید؛ نقل بادامی درشت پیدا می شد. در نوروز هم تخم مرغ رنگی داشت. سهم رمض بود.
رمض برای نماز جماعت به مسجد می آمد. گاهی از اول نماز تا آخر ایستاده بود. یا دست هاش را به حالت قنوت نگاه می داشت. یا بارها و پی در پی رکوع می رفت.
هوا که آفتابی بود، حاج آخوند، رمض را سوار اسبش می کرد. خودش پا به پای اسب حرکت می کرد؛ دست رمض توی دستش بود. رمض سرش را تکان می داد. و مرتب می گفت: دوس دوس...
بابا رضا پدر رمض می گفت یک بار رمض شروع کرد گریه کردن. مثل ابر بهار اشک می ریخت. هر کاری کردیم آرام نمی شد. مدام می گفت دوس دوس... به طاهره گفتم این بچه دلش برای حاج آخوند تنگ شده. ببریمش خانه حاج آخوند تا گریه اش بند بیاید. تا حاج آخوند را دید، به طرفش دوید. می دانید که پیش بند بچه ام خیس آب دهانشه . انگار نه انگار؛ حاج آخوند هیچ اعتنایی به پیش بند نکرد، رمض را توی بغلش گرفت. سر رمض را چسباند به سینه اش. موهای رمض را نوازش کرد. رمض مثل جوجه سینه اش بالا و پایین می رفت. حاج آخوند صدا کرد تا محسن اسبش را آماده کند. گفت با رمض می رود چما؛ از حاشیه نهر می روند تا حمریان. برای رمض آواز می خواند. رمض هم می کوشید مثل حاج آخوند بخواند... همیشه حاج آخوند برای رمض دو بیتی های بابا طاهر می خواند...
یک روزی با بچه های مدرسه در باره رمض صحبت می کردیم. فضل الله گفت حاج آخوند رمض را از همه بیشتر دوست دارد. می خواستم بگویم شاید به خاطر این است که رمض دیوانه است...حرفم را خوردم و سخنی نگفتم. با خودم گفتم همین را از حاج آخوند می پرسم. پرسیدم. گفت دوست داشتن هر کسی مثل دیگری نیست. دوست داشتن کسی جا را برای دیگری تنگ نمی کند. تو اگر خدا را دوست داشته باشی. رمض را هم دوست داری. همه بچه ها را دوست داری. پسر جان دوستی یک ظرفی ست که هر چه بیشتر دوست بداری ظرفیت دوست داشتن بیشتر می شود. دل آدم می تواند به اندازه ی یک پیاله باشد. همان قدر آب می گیرد. می تواند مثل دوزاغه باشد؛ چشمه محبت. می تواند مثل نهر جاری باشد. دریا باشد. فراتر از دریا هم می شود. انسان ظرفیت دارد تا تمام هستی را دوست بدارد. تو ستاره ها را دوست نداری؟ آسمان را دوست نداری؟ این صنوبرها را دوست نداری؟ بوی بید را دوست نداری؟
دوست داشتن انسان ها ورای همه این هاست. هیچ انسانی نیست که شعله روح خدا در دلش نباشد. آن که خدا را انکار می کند بدون این شعله لحظه ای نمی تواند لباس هستی بپوشد. به دیوانه ها می شود دو جور نگاه کرد. بعضیا به آن ها مثل حیوانات نگاه می کنند. آن ها را از جلو چشم دور می کنند. من مثل فرشته به آن ها نگاه می کنم. هر وقت رمض را می بینم. خیال می کنم. خود من می شد به جای او باشم. یا پسرم به جای او باشد.
وقتی دیدم رمض گریه می کرد اگر آرامش نمی کردم. نفسم بند می آمد. شما ها؛ بچه ها بزرگ می شوید. اگر در زندگی تان با دیوانه ای برخورد کردید. برای او وقتی بگذارید. خوشحالش کنید. با اشاره؛ با توجه. اخم نکنید؛ نگریزید. بچه ی خودتان را نترسانید. اگر به دیوانه ای با تحقیر نگاه کنید دلتان تاریک می شود.
رمض در هفده سالگی مرد. بابا رضا از حاج آخوند پرسیده بود می خواهد برای رمض نماز بخرد. حاج آخوند گفته بود رمض نه نماز قضا شده دارد و نه روزه قضا شده! بابا رضا با بغض می گفت حاج آخوند به جای رمض نماز خوانده بود و روزه گرفته بود. گفته بود من سه سال است، از وقتی رمض به سن تکلیف رسید. به جایش نماز خواندم و ماه شعبان را هم به جای او روزه گرفتم.
نماز میت رمض با صدای گریه حاج آخوند آمیخته بود. بعد از نماز گفت: رمض دوست من بود. دوست همه ما بود، مردم مارون رمض چه جور آدمی بود؟ همه گفتند دوست ما بود...خوب بود...
سید عطاءالله مهاجرانی نقل از http://mohajerani.maktuob.net/
پيام هاي ديگران () | سهشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٧ - عدنان |لینک به نوشته

مردی با خود زمزمه کرد: "خدایا با من حرف بزن"
یک سار شروع به خواندن کرد اما مرد نشنید؛
فریاد برآورد: خدایا با من حرف بزن.....
آذرخش در آسمان غرید اما مرد اعتنایی نکرد؛
مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت:پس تو کجایی؟؟؟؟ بگذار تو را ببینم.....
ستاره ای درخشید اما مرد ندید؛
مرد فریاد کشید"خدایا یک معجزه به من نشان بده"......
کودکی متولد شد و اما مرد باز توجهی نکرد؛
مرد در نهایت یاس فریاد زد: خدایا خودت را به من نشان بده و بگذار تو را ببینم....... از تو
خواهش می کنم...
پروانه ای روی دست مرد نشست و او پروانه را پراند و به راهش ادامه داد...
"بی دلی در همه احوال خدا با او بود
او نمی دیدش و از دور خدایا می کرد"
نقل از وبلاگ http://www.ehsanaghaei.persianblog.ir/
پيام هاي ديگران () | شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٧ - عدنان |لینک به نوشته

دیریاست از هر چه آینه گریزانم،
توان شکستن آینه را نیز ندارم
تا چه رسد به ...
پيام هاي ديگران () | سهشنبه ٢ مهر ۱۳۸٧ - عدنان |لینک به نوشته

با سنگ سخت دست و پنجه نرم میکنم ، از کوه صعود میکنم پا بر بلندای قله میگذارم ... اما ... کاش پا بر نفس خود میگذاشتم و ...
پيام هاي ديگران () | پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٧ - عدنان |لینک به نوشته

دریا همیشه جسم و تنم را پاک میکند، اما روحم را...
گاهی با خود فکر میکنم برای طراوت و پاکیزگی همیشه آب لازم نیست گاهی خاک هم، خاصیت آب را دارد.
پيام هاي ديگران () | یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧ - عدنان |لینک به نوشته

مترسک سالیان درازی است که با تمام پرندهها دوست شده است و محرم اسرار و گوش شنوای دردهای آنان است. پرندهها به مترسک با دیده احترام مینگرند نه با دیده ترس و شبها دور از چشم انسان خستگی خود را بر روی دستهای مهربان مترسک آویزان میکنند. دوستی آنان از همان روزی آغاز شد که فهمیدند او از تبار انسان نیست.
پيام هاي ديگران () | شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٧ - عدنان |لینک به نوشته

دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است.
تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.
پریشان شد و آشفته و عصبانی . نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت. خدا سکوت کرد. جیغ کشید و جار و جنجال راه انداخت. خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت. خدا سکوت کرد. به پروپای فرشته ها و انسان پیچید،خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سکوت کرد.
دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد. خدا سکوتش را شکست و گفت: عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت. تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقی است. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن.
لا به لای هق هقش گفت: اما با یک روز ... با یک روز چه کار می توان کرد...
خدا گفت : آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد، هزار سال هم به کارش نمی آید. و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن.
او مات و مبهموت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود ، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد ... بعد با خودش گفت : وقتی فردایی ندارم نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد. بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم.
آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سر و روی اش پاشید. زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود . می تواند بال بزند. می تواند پا روی خوشید بگذارد. می تواند ...
او در آن یک روز، آسمان خراشی بنا نکرد. زمینی را مالک نشد. مقامی را به دست نیاورد اما ...
اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید. روی چمن خوابید. کفش دوزکی را تماشا کرد. سرش را بالا گرفت و ابر ها را دید و به آنها که او را نمی شناختند سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.
او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد. لذت برد و سرشار شد و بخشید عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
او همان یک روز زندگی کرد ، اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود!
برگرفته از سایت نور و نار (عرفان نظرآهاری)
پيام هاي ديگران () | پنجشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٧ - عدنان |لینک به نوشته

پرنده نیستم اما پر خیالم هست
توان بال گشودن به هر محالم هست
مبین که مثل زمین پای در لجن شدهام
که دسترس به گواراترین زلالم هست
همین نفس که به عمق سکوت محبوسم
صدای منتشری آن سوی جبالم هست
شناسنامه من یک دروغ تکراری است
هنوز تا متولد شدن مجالم هست
بخواه تا خود از این خاک بسته برخیزم
به رستخیز تو همواره شور و حالم هست
مجاب فلسفه قبض و بسط روحم نیست
اگر چه با خود و دنیای خود جدالم هست
جهان جنون مرا پاسخی نداده هنوز
به ناگزیری دنیا همان سوالم هست
به غیر خویشتن - از هیچ کس ملالم نیست
خود این دلیل مرا بس اگر ملالم هست
محمد علی بهمنی
پيام هاي ديگران () | شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٧ - عدنان |لینک به نوشته

تو از اول سلامت پاسخ بدرود با خود داشت
اگر چه سحر صوتات جذبه داوود با خود داشت
بهشتات سبزتر از وعده شداد بود اما
برایم برگبرگش دوزخ نمرود با خود داشت
ببخشایم اگر بستم دگر پلک تماشا را
که رقص شعلهات در پیچ و تاباش دود با خود داشت
سیاوشوار بیرون آمدم از امتحان، گرچه
دل سودابه سانات هر چه آتش بود با خود داشت
مرا با برکهام بگذار دریا ارمغان تو
بگو جوی حقیری آرزوی رود با خود داشت
محمد علی بهمنی
پيام هاي ديگران () | سهشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٧ - عدنان |لینک به نوشته

در کلاس درس روزگار،
درس های گونه گونه هست:
درس دست یافتن به آب و نان !
درس زیستن کناراین و آن .
درس مهر،
درس قهر ،
درس آشنا شدن .
درس با سرشک غم زهم جدا شدن!
در کنار این معلمان ودرس ها،
درکنار نمره های صفر ونمره های بیست!
یک معلم بزرگ نیز هست
در تمام لحظه ها ، تمام عمر !
در کلاس هست و در کلاس نیست !
نام اوست مرگ !
و آنچه راکه درس می دهد ،
زندگی است .
فریدون مشیری
پيام هاي ديگران () | دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٧ - عدنان |لینک به نوشته

قطره دلش دریا میخواست. خیلی وقت بود که به خدا گفته بود.
هر بار خدا میگفت: از قطره تا دریا راهیست طولانی. راهی از رنج و عشق و صبوری. هر قطره را لیاقت دریا نیست.
قطره عبور کرد و گذشت. قطره پشت سر گذاشت.
تا روزی که خدا گفت: امروز روز توست. روز دریا شدن. خدا قطره را به دریا رساند. قطره طعم دریا را چشید. طعم دریا شدن را. اما...
روزی قطره به خدا گفت: از دریا بزرگتر، آری از دریا بزرگتر هم هست؟
خدا گفت: هست.
قطره گفت: پس من آن را میخواهم. بزرگترین را. بینهایت را.
خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: اینجا بینهایت است.
آدم عاشق بود. دنبال کلمهای میگشت تا عشق را توی آن بریزد. اما هیچ کلمهای توان سنگینی عشق را نداشت. آدم همه عشقش را توی یک قطره ریخت. قطره از قلب عاشق عبور کرد. و وقتی که قطره از چشم عاشق چکید، خدا گفت: حالا تو بینهایتی، چون که عکس من در اشک عاشق است.
عرفان نظرآهاری
پيام هاي ديگران () | سهشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٧ - عدنان |لینک به نوشته

ای واژه بکر جاودانه
ای شعر موشح زمانه
ای چشمه سینهجوش الهام
ای حس لطیف شاعرانه
ای مطلع و مقطع زمانه
ای لطف و ترنم ترانه
شبها که ز دیده خواب گیرد
شعرم به سروده شبانه
بینم که نشستهای تو بیدار
بر بستر طفل پربهانه
آوازه گرم لای لایت
افکنده طنین عارفانه
شاعر نه منم تویی که باشد
شعرت همه شور مادرانه
احساس تو را کسی ندارد
از توست مرا هم این نشانه
محمد علیبهمنی
پيام هاي ديگران () | دوشنبه ۳ تیر ۱۳۸٧ - عدنان |لینک به نوشته


